اما خدا جور دیگه ای شرایط رو رقم زدش برام...
حالا قراره برم یه شهر دیگه برای درس خوندن...شهری که حتی یکبارم نرفتم
فقط گذرا رد شدیم از اونجا... بله ..و اونجا جایی نیس جز همدان :)
از مهربونی مردمش و زیبایی شهرش خیلی شنیدم
بهرحال قراره چهار سال اونجا رندگی کنم و یکجورایی شهر دومم میشه
هنوز خییییلی سوالا تو ذهنم هس راجع به همدان و زندگی کردن درش
یکم دوری از خونواده سخته برام اما وجود عشقم اسون میکنه برام این سختیو
..
کلی باهممم خیال بافی کردیم..پاییز امسالو زمستونشو بهار و تابستونشو.. باهم قصه
ساختیم...امسال برای هردومون خیلی متفاوته...
همدان پنجمین شهر توریستی ایرانه و این یعنی جاهای دیدنی و زیبا توش فراوونه
جاهایی که منو عشقم قراره باهم بریم ببینیم...
جاهایی که از الان برنامه ریختیم براش که بریم ببینیم...
و اولیش ارامگاه باباطاهر هست :)
خب هردومون فعلا چیز زیادی از همدان نمیدونیم و جاهای دیدنی و
معروفش رو نمیشناسیم...
اما اینا همه درس میشه :)
تموم وجودم پر از شوق میشه وقتی خودمو علی رو تصور میکنم
که دست تو دست هم توی خیابونای سرد همدان رو برگای پاییزیش پا میذاریم
لذت صدای خش خش برگا رو زیر پامون امسال باهم حس میکنیم
به امید خدا :)
برچسب:
نویسنده: بردیا حسینیپور