علی اومد دیروز پیشم...وای خدایا...با دیدنش جون تازه گرفتم....
اخ تموم دلتنگی این روزای سرد دانشگاه از دلم دل کند بالاخره !
دلم باز شد با اومدنش...کلی باهم گشتیم ... اول که رفتیم یسر گنجنامه ....خیلی خیلی جای قشنگیه...
عاشقش شدم ...حال و هوای شمالو داشت...
چون صبح زود رفتیم هیچکدوم صبخونه نخورده بودیم...علی از همون گنجنامه سیب زمینی و گوجه کبابی
و تخم مرغ پخته و نون سنگک خریداری ....من تلفنی با مامانحرف میزدم که اون لقمه میگرفت بزورمیچپوند تو دهنم :دیییی
خدایا چقد حس خوبی بود...نگاهمون بهم چه قدرت عجیبی داری...گفتنش اینجا غیرممکنه....
خلاصه برای ناهار از چندنفر پرسید که رستوران خوب همدان کجاست خیلیا نعل اشکنه رو پیشنهاد کردن...
رفتیم و اتفاقا خیلی خیلی جای قشنگی بود و منظره ش به بیرون واقعا دل انگیز بود !
غذاشم که خیلی خوب بود و با یار کلی بیشتر چسبید...
دیگه توی رستوران کلی حرف زدیم عکسای قدیمیه توی لپتاپشو نشونم داد..
عکسای دوره ای از زندگیش که من نبودم کنارش اما بودم تو فکرش و قلبش...
دیدن غم چشماش تو تموم عکسا منو از خودم کلی متنفر میکرد... پشیمونم که چرا زودتر نبودم...
چرا زودتر غم از دل و چشم این ادم ندزدیدم من...لیاقت اون چشمات فقط برق خوشحالیه و بس...
خلاصه اینکه بعدشم که متوجه شد یسری خورد و خوراک برای خوابگاه کم دارم منو برد
یه فروشرسانیگاهو کلی تهیه کرد برام...یه چرخ دستی دستش گرفته بود و از هرچیزی یه دونه برمیداشت :دی
فدای اون قد و بالات عشق رعنام...منم که اینجور مواقع فقط مث گیجا نگاش میکنم و میخندم زبونم از این همه محبت بی دریغ بند میاد...
زبونم بند میاد وقتی تو تموم این یسال و چند ماه هرروزبیشتر از قبل دل بسته و عاشق میشه...
زبونم بندمیاد وقتی یکسره جلوی مردم قربون صدقه م میره انقد که خجالت میکشم من...
بهش میگم انقد نگو دردت بجونم عشقم..خدا نکنه..میگه دوسسس دارم تو حرف نزن دردت بجونم ..^_^
خلاصه تو ارائهگاه تهیه کردیمو تهیهارو گذاشتیم تو ماشین کلی سفارش بود ک جا نمیشد تو ماشین...
اخ عزیزدلم فدای اون دل دریاییت...
منوو رسوند دم اژانس که برسونم اخه خوب نیست که بخواد بیاد توی محوطه دانشگاه ...
بهم گفت زمان آینده برام ماکارونی درست کن میخوام دستپختتو بخورم...اینجوری که میگه من این دلم ضعف میرهههه ینی...
خوابگاه ک رسیدم وسیله ها رو جا به جا کردم زود خوابیدم که صبح بلند شم ماکارونی درست کنم
صب درست کردم و انصافا عااااالی درومد... در اون حد ک من کلیییی براش ذوق کردم خودم. :دی
دوباره رفتیم گنجنامه به خواست من...چون فرصت نشد دیروز قشنگ اونجا بمونیم و بگردیم...
اول رفتیم تله کابین و منم ترسو و کلی جیغ جیغ طبق معمول و اونم هیییی خنده های بلند به قیافه من:دییی
بعدشم سورتمه که اون خیلی حال داد و برخلاف تصورمسیرش از سورتمه رامسر هیجانش بیشتر بود چون کلی پیچ و خمای پرشیب داشت :)))
هوای در روز جاریه همدان بیییییی نظیر بود واقعا
ناهارمونو زیر یه الاچیق تو هوای بارونی و خوشگل ابری و کااااملا دو نفره
خوردیم...به یکی از میلیاردها ارزومون رسیدیم ما :)))
وای کلی خوشش اومده بود از غذا فک کنم سه بشقاب نوش جون کرد:دی
اخ الهی گوشت بشه بچسبه به تنت عشقم که اونقد ذوق کردی برای یه ماکارونی ساده
همونجا بعد ناهار زیر الاچیق کنار هم ...حرفای یواشکی....حسای یواشکی... و قطره های بارونی که
یهو میوفتاد تو صورتمونو یهویی غافلگیرمون میکرد
توی این دو روز بیشتر از صدتا عکس گرفتیم
بازم از همون عکسایی که قراره تو مدت دوری باهاشون زندگی کنیم
وقتی خداحافظی کردیم قسمم داد که غم نداشته باشم اینکه درستش میکنه مشکلمونو اینکه بالاخره
یروز بدون جدا شدن از هم بهم میرسیم...روزایی که هیچوقت تموم نمیشه
از همون قول و قراره ی مردونه وارش! که من میدونم بالاخره عملیش میکنه
...
اونروز دیر نیست
با وجود تکیه گاه محکمی مثل خدا و تو اون روز دیر نیست
پ.ن: حال و هوای زن و شهوری داشتیم این دو روز...خیلی زیاد...
اینکه مردم توی عرضهگاه نگاهمون میکردن و فکر میکردن تازه عروس دومادیم
اینکه موقع قدم زدنا خانم و اقاهای مسن به خنده هامون و دستای چفت شدمون
با لبخند خیره میشدن...داد زدنامون وشعر خوندمون تو جاده زیر بارون...
حتی ادرس پرسیدنای بامزه مون از مردم همه و همه این حسو بهم میداد
که ما زیر یه سقفیم و باهم اومدیم مسافرت...
کلی لذت داشت
برچسب:
نویسنده: بردیا حسینیپور