خرید بک لینک

خيلي يهويي دلم هوس نوشتن كرد بعد اين همه مدت كه بي دليل دلم نميخواست چيزي بنويسم... علي هفته قبلي براي دفعه دوم اومد اينجا پيشم... غارعليصدر رفتيم و كلي شوخي و مسخره بازي داشتيم اونجا !... يه صندلي اونجا بود كه اسمش رو گذاشتيم صندلي عشق :دي... اونم مثل جاده ي عشق و چادر عشق شد برامون!... كلي دو روز رو خوش گذرونديم... البته من سرماخورده بودم يكم حالم همچين سر جاش نبود!... پاساژ رفتيم و علي يه بافت طوسي خريد كه بزنم ب تخته كلي تو تنش ميشت و بهش ميومد:))))... رفتيم گنجنامه بازم، سينماشو رفتيمو يكم فوتبال دستي بازي كرديم كه هفت سه من بردمش :دييي... كلي سر به سر هم گذاشتيم سر اون موضوع!... صداي بارون روي بدنه چادر و صداي نفس هاي گرمت... من هيچوقت از تويي كه دلمو كندي بردي براي خودت دل نميكنم... مرد زندگيم بهترينم... بهترين..... خيلي دلم برات تنگ شده علي... روز داره سخت ميگذره بهمون ... خيلي سخت... هربار كه ميگم بايد محكم تر از قبل بشيم و حس كردم كه شديم بعدش ميفهمم كه اون موقع خيلي ضعيف هم بوديم حتي.... براي روزي كه بچه هاي شيطونمون زير دست و پامون ورجه وورجه كنن توم درمونده منو نگاه كني بگي خانوم ميبيني اين پدرسوخته ها رو بايد بجنگيم عشقم... اينا درساييه كه تو بهم دادي و من دارم پس ميدم.... +خدايا كمك كن كه جز خودت دست نياز به سمت كسي دراز نكنيم تنهامون نذار

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 19:16  توسط فرحنوش |

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 3:36

صفحه بندی