یه عقد محضری ساده فعلا میگیرن و اون اصلیش که همه هستیم شهریوره انگار
.. منم راستش دلم اشوب میشه برای علی...
حس میکنم نکنه تو این جور مراسما ناراحت بشه
واسه همینم بجای اروم کردنش غر میزنم و بیشتر ناراحتش میکنم اینجور مواقع..
از اینکه بعضی وقتا انقد بچه میشم از خودم بدم میاد..
چون من تحت هر شرایطی سعی میکنم ناراحتش نکنم، غر نزنم و درکش کنم
اما امروز یجورایی انگار نیاز داشتم با ناراحت کردنش هم خودمو خالی کنم
هم ته دل علیمو بفهمم که چی میگذره
یکم دلم گرفته بود بهش گفتم اگه عاشقم نمیشدی
توم مثل داداشت تا حالا ازدواج کرده بودی و از این دست حرفا...
که به مزاجش اصلا خوش نیومد...!
بهم گفت *چطور اینو میگی وقتی میدونی تو تموم زندگیمی..
هزارن بار گفتم و خودتم میدونی از روزی ک اومدی و کنارم عاشقی کردی
زندگیمو بهشت کردی...
نمیدونی که تموم زندگیم با فکر کردن بهت میگذره
.. حتی راه رفتنم حتی غذا خوردنم همه چیز و همه کاری برام لذت بخش شده ..
من چطور میشه از ازدواج بقیه یا حتی داداشم ناراحت بشم وقتی
گنج بزرگی مثل تو رو دارم ...
اتفاقا اشتباه میکنی ،این بقیه ن که بخاطر داشتن تو بهم حسودی میکنن و من اینو
خوب از چشماشون میفهمم...
فرحنوشم من همین پیام دادنا و دوریمونو با خیلی از
زندگیایی که زیر یه سقفم هستن حتی، عوض نمیکنم...
درسته پیشم نیستی اما همین حضورت همین وجودت برام کافیه تا ابد...
هرچند نمیذارم هیچی اینطور بمونه به امید خدا به زودی میارمت پیش خودم..
قول مردونه بهت دادم که این سختیا رو پشت سر میذاریم بالاخره..
. اینو یادت نره که علیت دیوانه وار عاشقته چون تو بانوی دنیاش نیستی فقط،
تو حوری بهشتی و عشق ابدیشی...**
وقتی جواب ناراحتیو غرغر کردنامو اینجوری با این عشق و ارامش میده میشم یه ادم دیگه...
اثری نمیمونه از ناراحتیام ..اصلا یادم نمیمونه چرا ناراحت بودم
غرق میشم تو کلمه به کلمه ی حرفاش...
برچسب:
نویسنده: بردیا حسینیپور